العلامة المجلسي
188
حياة القلوب ( فارسي )
پس أبو مسعود فرود آمد وگفت : اى نور ديده ! مىخواهى تو را به خدمت عبد المطّلب برسانم ؟ فرمود : بلى . أبو مسعود آن حضرت را در پيش خود گرفت وبه جانب مكة روان شد ، وچون به نزديك قبيلهء بنى سعد رسيدند ، عبد المطّلب در همان ساعت به آن قبيله رسيده بود ، پس حضرت فرمود كه : اين عبد المطّلب است كه به طلب من آمده است . ايشان گفتند : ما كسى را نمىبينيم . فرمود : بعد از زماني خواهيد ديد ؛ چون به نزديك رسيدند وعبد المطّلب نظرش بر آن خورشيد أوج نبوت افتاد خود را از أسب انداخت وآن حضرت را در بر گرفت وگفت : كجا بودى اى نور ديدهء من ؟ واللّه اگر تو را نمىيافتم كافرى را در مكة زنده نمىگذاشتم . پس آن حضرت آنچه گذشته بود از الطاف يزدانى براي آن محرم اسرار ربّانى نقل فرمود ، وعبد المطّلب شاد شد وآن حضرت را به مكة آورد وأبو مسعود را پنجاه ناقة وورقه وعقيل را شصت ناقة بخشيد ، وحليمة را طلبيد ونوازشها نمود وپدر حليمة را هزار مثقال طلا وده هزار درهم نقره عطا فرمود وبه شوهرش زر بىحساب داد وفرزند حليمة را دويست ناقة بخشيد واز ايشان عذر طلبيد وفرمود : بعد از اين نور ديدهام را از نظر خود دور نمىگردانم « 1 » . مؤلف كتاب أنوار روايت كرده است كه : عادت أهل مكة چنان بود كه هر فرزندى از ايشان متولد مىشد بعد از هفت روز به دايه مىدادند ، وچون آن حضرت متولد شد زنان بسيار آرزو كردند كه دايهء آن حضرت شوند ، وروزى آمنه در پهلوى آن حضرت خوابيده بود ناگاه نداى هاتفى را شنيد كه : اگر از براي فرزند خود مرضعه مىخواهى اختيار كن از قبيلهء بنى سعد زنى را كه أو را حليمة مىنامند ودختر أبى ذويب است ، پس هر زنى را كه مىآوردند آمنه أول نام أو را مىپرسيد وچون آن نام را نمىشنيد نمىپسنديد ، وچون در
--> ( 1 ) . فضائل شاذان بن جبرئيل 25 - 39 ، وروايت در آنجا با تفصيل بيشترى ذكر شده است .